
گاهي سكوت ميكنم ، نه آنكه حرفي براي گفتن ندارم ، گاهي سكوت مي كنم تا قلبي نشكند ، چشماني خيس نشود ، ياد گرفته ام با ذهن بيمار مردمان شهر بسازم ، من قانون جنگيدن را بلد نيستم ، هميشه پي آرامش بودم و هستم .... ، كم نديدم خنجر به دستاني كه فقط زدنند و باز گله كردنند ، شهر تلخم پر از خنجر بدست است ... و سكوت براي من زيباتر از جنگيدن با خنجر بدستان بد خيال و .... است ....
ادامه مطلب