خرید بک لینک

ترانه خوان

ترانه ای غمگین از فصلی سرد با برگهایی زرد می خواند

جمعی به تماشایش با چشمانی بارانی بودنند

تنها یک نفر با نفرتی پیر ترانه خوان را نگاه می کرد

ترانه خاموش شد ، همه رفتند

سالن خالی از جماعت بیگانه شد

تنها روی یک صندلی ، یک نفر هنوز به تماشای ترانه خوان نشسته بود

ترانه خوان به زمین خیره بود و سکوت میان آنها فریاد میزد

ترانه خوان نفسی عمیق کشد

شاید زمان شکستن سکوت بود

زمان گفتن از ناگفته هایی که وقت گفتنش گذشته بود

ترانه خوان سرش را بلند کرد

سالن یکپارچه شروع به دست زدن کردنند

همه ایستادند ، تا ترانه خوان را ستایش کنند

تنها یک صندلی خالی بود ...

برچسب: نویسنده: لیلا سلیمانی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 14:02

صفحه بندی