خرید بک لینک
همه جا تاريك است و حتي تور كمي به چشم نميرسد ، گاهي دلم ميخواهد چراغ را روشن كنم و دنيا روشن بشه ، مثل كودك در آغوش مادر آرام بگيرم ، دوست دارم تمام قشنگي هاي زندگي ام را در اتاقي كوچك بچينم و دوباره كودك بشم ، برم به كوچه هاي كودكي ، روياهاي كودكي فشنگتر بودند من سبكتر بودم بيشتر ميدويدم بيشتر بازي ميكردم بيشتر خوش بودم ...

دلم مي خواست چراغ را روشن كنم ....

دلم مي خواست از اين تاريكي رها شوم ...

*** به قول رسول كاظمي خدا فقط خداي روزاي تعطيل نيست ، سالاري رسول كاظمي عزيز ....

**** اين روزا سخت ، سخت كار رو جلو ميبريم هر بار يه سنگ جلوي راهمون ميذارن اما باز جلو ميريم ، يه روزايي گله ميكرديم چرا سرمون شلوغ نيست اين روزا اينقدر كار ريخته رو سرمون كه ميگم كاش يكم حجم اين كارا كم ميشد ....

*** امشب سقف اول رويامون رو ساختيم وقتي از بالاي سقف طبقه اول به زمين نگاه ميكردم دنبال چشمايي ميگشتم كه شوق روياي منو داشته باشه كم لطفي يه بگم دوستاي خوبم دلشون با دلم همراه نيست اما جاي او خاليه اخه روزي اين رويا ، روياي من و اون بود ....

*** از رضا كاهكش و سحر كاهكش ممنونم از علي و ارسلان ديوونه هم ممنونم كه خيلي كمكم كردن ...

*** اميدوارم چهار شنبه شب دوباره همه بچه ها دور هم جمع شيم و حاشيه ها رو كنار بگذاريم ...

برچسب: چراغ, نویسنده: لیلا سلیمانی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 19:06

صفحه بندی