دلم بي بهونه براي نگاهت مي لرزيد ، پر از گله هستم ولي باز به نگاهت جان مي دهم ، دردهايم فرياد مي زنند ، درمانش هنوز تو و نوازش دستانت هست
تو بگو به اين چه مي گويند ....؟
هزار راه رفته ام كه دور شوم از تو و نگاهت ، اما هر راه كه رفته ام باز به تو ختم شده است ، انگار تمام ترانه ها را براي تو خوانده اند ، زنداني ميشوم در اوج آزادي ، وقتي توانه ها زنجير بر خيالم مي شوند و ترسيمي جز تو برايم ندارند ، تو بگو به اين چه مي گويند ....؟ عاشقي ، درد ، .... تو بگو كه من به هر در ميزنم باز تو پيش رويم هستي .....
*** من زير باروني كه نيست خيس مي شوم ، و عاشق ميشوم ، عاشق اوني كه نيست ديگر .... ٢١ مرداد ٩٦ امضا : تاريكانه
برچسب: بگو,
نویسنده: لیلا سلیمانی