
خیال شد باران و بارید ...حس ناب شد شعر و خوانده شد ... غم تنهایی ، شد گریه و گریست ... نگاه تلخ ، شد نگاهت وقت رفتن ... خواب مرگ ، شد لحظه های بی تو و برمن جاری ... وسکوت ، شد فریادهایی بی صدا ... ...
ادامه مطلب
شب و راز تنهایی من خیال تو و هزار قصه برای گفتن از تو من ... ، شبی را بی تو سر کردم درد ... ، معنایی به وسعت بی تو بودن را برای من تا صبح دیرهنگام می نواخت خیالت بود خاطرات بود تنها نفست جاری نبود روشنی پشت آن سکوت تلخ بی رمق آمد صدایت کردم صدایت کردم و تو ... ...
ادامه مطلب