
گاهي سكوت ميكنم ، نه آنكه حرفي براي گفتن ندارم ، گاهي سكوت مي كنم تا قلبي نشكند ، چشماني خيس نشود ، ياد گرفته ام با ذهن بيمار مردمان شهر بسازم ، من قانون جنگيدن را بلد نيستم ، هميشه پي آرامش بودم و هستم .... ، كم نديدم خنجر به دستاني كه فقط زدنند و باز گله كردنند ، شهر تلخم پر از خنجر بدست است ... و سكوت براي من زيباتر از جنگيدن با خنجر بدستان بد خيال و .... است ....
ادامه مطلب
در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینیدر سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:« بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر راu200eهر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جانمرده اش در لای دیوار است پنهانآنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینیاو، روانش خسته و رنجور مانده استبا روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی، u200eدر نخستین ساعت شب:ـــ « در نخستین سا...
ادامه مطلب
رو به رويم ديواري از سنگ .... نگاهم به نگاهش خيره شدچشمانش زيباترين چشمان دنيا بود ، من بارها به او گفته بودم كه زيباترين چشم هاي دنيا را دارد دلم براي چشمانش و تن پوش سفيدش كه زيبايي اش را دو چندان ميكرد تنگ شده است دلم براي بوي عطرش تنگ است رو به رويم ديوار سنگي دلم پر از دلتنگي .... اينم آخر قصه دلدادگي ، تنهايي تنهايي و تنهايي ..... *** دلنوشته اي كودكانه از حال دلم ساده گويي كودكانه بي هيچ ابهامي توضيحي عميق از دلتنگي ..... ...
ادامه مطلب
اين روزا ساده ميگذرد ، دل كه روزگاري خوش بود به بوي عطري ناب ، چشماني زيبا و رويايي از جنس باران ، اين روزا ساده ميگذرد ، بي بهانه دل ميگيرد و شايد غروب شعري كوتاه جاري شود ، من نمي دانم خوشبختي كجاست ، نمي دانم آرامش كجاست ، نمي دانم حال خوب كجاست ، اما همه ي اينها را روزي تجريه كردم ، گاهي خوشبختي تماشاي چشماني بود كه پشت پنجره اي منتظر ديدارت بودنند ، گاهي آرامش آغوش كسي بود كه زير لب زمزمه مي كرد با تو خوبم خوب من ، گاهي حال خوب قدم زدن كنار كسي بود در شبي كه هوا بسيار سرد بود .... اين روزا ساده ميگذرد ، اما گاهي خاطرات خوب مرهم خستگي دلي خسته ميشود ...فردا هميشه وارث ديروز نيست ، ديروز ...
ادامه مطلب
تو بگو به اين چه مي گويند ..... ؟ دلم بي بهونه براي نگاهت مي لرزيد ،پر از گله هستم ولي باز به نگاهت جان مي دهم ،دردهايم فرياد مي زنند ، درمانش هنوز تو و نوازش دستانت هستتو بگو به اين چه مي گويند ....؟ هزار راه رفته ام كه دور شوم از تو و نگاهت ،اما هر راه كه رفته ام باز به تو ختم شده است ،انگار تمام ترانه ها را براي تو خوانده اند ،زنداني ميشوم در اوج آزادي ، وقتي توانه ها زنجير بر خيالم مي شوند و ترسيمي جز تو برايم ندارند ،تو بگو به اين چه مي گويند ....؟ عاشقي ، درد ، .... تو بگو كه من به هر در ميزنم باز تو پيش رويم هستي ..... *** من زير باروني كه نيست خيس مي شوم ، و عاشق ميشوم ، عاشق...
ادامه مطلب
چه کسی خواهد خواند شعر چشمان تو را که به هر یک مژه بر هم زدنی غزلی نو به سراپرده ی دل می سازد بهتر از من چه کسی خواهد خواند ؟؟؟ ...
ادامه مطلب
تقدیم تو باد که چشمانت همرنگ دریاست ... خیالت همرنگ باران است ... به خاطر توخورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم به خاطر تواقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم به خاطر توکلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم به خاطر تودستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم به خاطر تو...
ادامه مطلب
به روز میلاد قسم به لبخند مادر ، اشک کودک قسمبه شلوغی روز آغاز ، به حرفهای زیبا پی آمدنی نو رسیده قسم ... به چرتکه ی روزگار که بکار افتاد ، از همان روز ... که درد پشت درد ... که تنها آموختن و کهنه تر شدن بود ... به روز میلاد قسم که جز درد چیزی دیگر نبود ... ...
ادامه مطلب
خیال شد باران و بارید ...حس ناب شد شعر و خوانده شد ... غم تنهایی ، شد گریه و گریست ... نگاه تلخ ، شد نگاهت وقت رفتن ... خواب مرگ ، شد لحظه های بی تو و برمن جاری ... وسکوت ، شد فریادهایی بی صدا ... ...
ادامه مطلب
ترانه خوان ترانه ای غمگین از فصلی سرد با برگهایی زرد می خواند جمعی به تماشایش با چشمانی بارانی بودنند تنها یک نفر با نفرتی پیر ترانه خوان را نگاه می کرد ترانه خاموش شد ، همه رفتند سالن خالی از جماعت بیگانه شد تنها روی یک صندلی ، یک نفر هنوز به تماشای ترانه خوان نشسته بود ترانه خوان به زمین خیره بو...
ادامه مطلب
از ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : چه کسی ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ؟ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ خندید و ﮔﻔﺖ: "ﻋﺸﻘﻢ" ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ : "ﻋﺸﻘﺖ" ﮐﯿﺴﺖ ؟؟ ﮔﻔﺖ : "ﻋﺸﻘﯽ" ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍﯼ "ﻋﺸﻘﺖ" ﺣﺎﺿﺮﯼ ﭼﻪ کارها ﮐﻨﯽ....؟ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ...، خیانت نمیکنم دور نمیزنم.... وعده سر خرمن نمیدهم...دروغ نمیگویم..خیانت نمیکنم...
ادامه مطلب
شب و راز تنهایی من خیال تو و هزار قصه برای گفتن از تو من ... ، شبی را بی تو سر کردم درد ... ، معنایی به وسعت بی تو بودن را برای من تا صبح دیرهنگام می نواخت خیالت بود خاطرات بود تنها نفست جاری نبود روشنی پشت آن سکوت تلخ بی رمق آمد صدایت کردم صدایت کردم و تو ... ...
ادامه مطلب
حال من خوب است رویایی در سر دارم ... فردایی دگر خواهم ، که دور باشد از حال اکنونم من از این خاکستری های دلگیر ، دور میشوم تو باور کن من دیگر غمگین نیستم تو باور کن تو باور کن اگر چه من باور ندارم حال من خوب است تو باور کن ... تو از من ساده تر باش ....... 95/8/8...
ادامه مطلب