
تاریکانهرقص واژه ها در آسمان ابری میان انبوه بارش بارانكاش...كاش كه برميگشتي ... ...
ادامه مطلب
در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینیدر سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:« بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر راu200eهر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جانمرده اش در لای دیوار است پنهانآنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینیاو، روانش خسته و رنجور مانده استبا روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی، u200eدر نخستین ساعت شب:ـــ « در نخستین سا...
ادامه مطلب
تو بگو به اين چه مي گويند ..... ؟ دلم بي بهونه براي نگاهت مي لرزيد ،پر از گله هستم ولي باز به نگاهت جان مي دهم ،دردهايم فرياد مي زنند ، درمانش هنوز تو و نوازش دستانت هستتو بگو به اين چه مي گويند ....؟ هزار راه رفته ام كه دور شوم از تو و نگاهت ،اما هر راه كه رفته ام باز به تو ختم شده است ،انگار تمام ترانه ها را براي تو خوانده اند ،زنداني ميشوم در اوج آزادي ، وقتي توانه ها زنجير بر خيالم مي شوند و ترسيمي جز تو برايم ندارند ،تو بگو به اين چه مي گويند ....؟ عاشقي ، درد ، .... تو بگو كه من به هر در ميزنم باز تو پيش رويم هستي ..... *** من زير باروني كه نيست خيس مي شوم ، و عاشق ميشوم ، عاشق...
ادامه مطلب
تقدیم تو باد که چشمانت همرنگ دریاست ... خیالت همرنگ باران است ... به خاطر توخورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم به خاطر تواقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم به خاطر توکلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم به خاطر تودستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم به خاطر تو...
ادامه مطلب
شب و راز تنهایی من خیال تو و هزار قصه برای گفتن از تو من ... ، شبی را بی تو سر کردم درد ... ، معنایی به وسعت بی تو بودن را برای من تا صبح دیرهنگام می نواخت خیالت بود خاطرات بود تنها نفست جاری نبود روشنی پشت آن سکوت تلخ بی رمق آمد صدایت کردم صدایت کردم و تو ... ...
ادامه مطلب
حال من خوب است رویایی در سر دارم ... فردایی دگر خواهم ، که دور باشد از حال اکنونم من از این خاکستری های دلگیر ، دور میشوم تو باور کن من دیگر غمگین نیستم تو باور کن تو باور کن اگر چه من باور ندارم حال من خوب است تو باور کن ... تو از من ساده تر باش ....... 95/8/8...
ادامه مطلب
من به این پاییز ، به این نیمکتها دل نمیبندم ... تنها تو می دانی چرا .......
ادامه مطلب
ای کاش می گفت و آرام دور میشد از کوچه های کودکی ای کاش میگفت مردی که همه داشته هایش را یک شبه باخت ........
ادامه مطلب
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبرو است او، از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید ...
ادامه مطلب
ساز کوکم دیگر کوک نیست وقت رفتن است و پای رفتن نیست حس سردم ، سرد است و گرمایی در راه نیست خسته ام ، جایی برای رها شدن نیست من و یه دل حرف زخمی ، که گوشی نیست تنها همین ، روزی می رود و شبی در راهست ، روزگار ماست ... ...
ادامه مطلب